تبليغاتX
موشمی
این وبلاگ با Internet Explorer درست کار نمی کند!

با سلام خدمت دوستان

به دلیل مشکلات فنی، این وبلاگ به آدرس زیر منتقل شد. انشاالله از این به بعد وبلاگ را در آدرس جدید به روز خواهم کرد.


http://mooshemi.persianblog.ir/

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت   توسط سروش | 

هو الستار العیوب

حضرت علی(ع) در نهج البلاغه می فرمایند:

 "فاِذا اَدّت الرعیة اِلی الوالی حقَّه و اَدّی الوالی الیها حقَّها عزّ الحق بینهم و قامت مناهج الدین و اعتدلت معالم العدل"
"هنگامی که رعیت، حق والی را ادا کند و والی حق رعیت را ایفا نماید، میانشان حق والا می گردد و شیوه های دینداری پدیدار می شود و نشانه های عدالت پابرجا می گردد" (خطبه 216).

"أَيُّهَا اَلنَّاسُ إِنَّ لِي عَلَيْكُمْ حَقّاً وَ لَكُمْ عَلَيَّ حَقٌّ فَأَمَّا حَقُّكُمْ عَلَيَّ فَالنَّصِيحَةُ لَكُمْ وَ تَوْفِيرُ فَيْئِكُمْ عَلَيْكُمْ وَ تَعْلِيمُكُمْ كَيْلاَ تَجْهَلُوا وَ تَأْدِيبُكُمْ كَيْمَا تَعْلَمُوا وَ أَمَّا حَقِّي عَلَيْكُمْ فَالْوَفَاءُ بِالْبَيْعَةِ وَ اَلنَّصِيحَةُ فِي اَلْمَشْهَدِ وَ اَلْمَغِيبِ وَ اَلْإِجَابَةُ حِينَ أَدْعُوكُمْ وَ اَلطَّاعَةُ حِينَ آمُرُكُمْ"

"اى مردم ، مرا بر شما حقى است و شما را بر من حقى است . حقى كه شما به گردن من داريد ، اندرز دادن و نيكخواهى شماست و غنايم را بتمامى ، ميان شما تقسيم كردن و تعليم دادن شماست تا جاهل نمانيد و تأديب شماست تا بياموزيد. حقى كه من به گردن شما دارم ، بايد كه در بيعت وفادار باشيد و در روياروى و پشت سر نيكخواه من باشيد و چون فرا مى‏خوانمتان به من پاسخ دهيد و چون فرمان مى‏دهم فرمان بريد" (خطبه 34).

نقد حاکمان و امر به معروف و نهی از منکر صاحبان قدرت از وظایف مردم است و در مقابل پذیرش حق و عدالت وظیفه حاکمان. هر چند نیاز به گفتن ندارد که در این نقد و انتقاد آنچه نباید فراموش شود شرایط یک نقد منصفانه است. انسان از آن رو که موجودی است ذاتا "خود دوست" در مراحل اولیه سیر تکامل نفس از اینکه مورد انتقاد قرار گیرد رنجیده می شود. این رنجیدگی به سبب ناپختگی و نداشتن درک صحیحی از سعادت و شقاوت است. برای انسانی که همین دنیا، منافع مادی و آبروی ظاهری تمام سرمایه و مایه خوشبختی اوست، لطمه به این منافع طبیعتا مایه ناراحتی و اندوه او خواهد بود. اما برای انسان متعالی که افق دید و نهایت آرزوی او مرزهای مادی این جهان را درنوردیده است، نقد احوال و برشمردن معایب اوج شادی است زیرا می تواند با برطرف کردن آنها گامی در جهت نیل به آنچه ابدی است بردارد. جامعه ایده آل اسلامی آن جامعه ای است که مردم همگی به نقادی یکدیگر مشغول هستند و مانند خواهر و برادرانی دلسوز عیوب یکدیگر را با حسن نظر و نیت اصلاح بیان می کنند. در رابطه حکام و مردم نیز این تعامل برقرار است، بدین معنا که حاکمان نیاز به نقادی مردم داشته و مردم وظیفه دارند در این زمینه اقدام کنند.

اما پیش از نقد دیگران انسان باید به نقد خویشتن بپردازد و "نقد خود(ی)" را نهادینه کند.  ضرب المثلی قدیمی می گوید: "اول یک سوزن به خودت بزن بعد جوالدوزی به دیگران." اینکه ما بتوانیم اول خودمان را نقد کنیم و این نقد را در معرض دید همگان قرار دهیم باعث می شود اعتماد عموم مردم را به نوشته یا موضع خود جلب کنیم و در نتیجه نقد ما از دیگران راحت تر و بهتر مورد پذیرش قرار گیرد.  اگر چه این روش در بدو امر صادقانه به نظر می رسد اما متاسفانه از روش "نقد خود(ی)" می توان برای سرپوش گذاشتن بر دروغ های بزرگ سوء استفاده کرد. به عنوان مثال به بنگاه خبرپراکنی انگلستان (بی بی سی) و نحوه پوشش اخبار آن توجه کنید. این امری قطعی است و تقریبا همه می دانند که این خبرگزاری وابسته به دولت انگلیس بودجه خود را مستقیما از دولت انگلیس دریافت می کند و طبق قانون نانوشته ای که در همه جای دنیای غرب حاکم است پول و سرمایه باید برگشت و بازده مادی داشته باشد– هر چند در دراز مدت. به بیان ساده تر دولت انگلیس پولش را در راه منافع مادی و سرمایه ای خود هزینه می کند نه برای احقاق حقوق دیگر ملت ها و یا اشخاص- هر چند در ظاهر و کوتاه مدت خلاف آن به نظر برسد. بر اساس همان ضرب المثل قدیمی و برای جلب اعتماد مخاطب -که بزرگ ترین سرمایه یک رسانه است- بی بی سی در ظاهر دایره نقد خود را محدود به دشمنان خود نمی کند و هر از چند گاهی سوزنی هم به خود می زند تا بدین وسیله صداقت و بی طرفی خود را به مخاطب القا کند.   سو استفاده از "نقد خود(ی)" یکی از موثر ترین حربه های جلب اعتماد و نفوذ در دل مخاطبان است که این شبکه به خوبی از آن استفاده کرده و می کند. به طور مثال در برنامه ای که در استودیوی این شبکه با حضورعطاالله مهاجرانی به بررسی ادعای تقلب در انتخابات پرداخته بود، مجری حرفه ای و زیرک برنامه در میان صحبت های آقای مهاجرانی که با حرارت در حال تحلیل دلایل خود مبنی بر تقلب آشکار(!!) انتخاباتی بود ناگهان پرسید: اما آقای مهاجرانی دلایل قاطعی برای اثبات اینکه تقلب صورت گرفته وجود ندارد... دکتر مهاجرانی بعد از مکثی که حکایت از تعجب و بهت او داشت میان کلام مجری پرید و ضمن رد گفته  مجری دلایل خود را بیان کرد. اینکه مهاجرانی چه گفت و آیا مستدل بود یا خیر موضوع بحث این نوشته نیست، بلکه نحوه برخورد به ظاهر بی طرافانه مجری برنامه برای نویسنده بسیار جالب بود. مجری با این حرکت خود جو یک طرفه برنامه را برای لحظه ای شکست و توانست اعتماد صدها هزار نفری را که اعتقادی به تقلب نداشتند –حتی برای لحظه ای—به این شبکه جلب کند. حال این روش را مقایسه کنید با برنامه های یک طرفه صدا و سیمای جمهوری اسلامی که با دعوت از یک طرف دعوا فضایی را ایجاد می کند که بعضا حتی منصف ترین منتقدین نمی توانند به گفته های مسئولین اعتماد کنند. صحبت هایی که هر چند منطقی و مستدل باشد باز نمی تواند بر فضای احساسی غلبه کند و دل چند میلیون معترض را آرام کند.

 نویسنده معتقد نیست که روش عوام فریبانه بی بی سی باید دررسانه ها و سایت های اسلامی مورد استفاده قرار گیرد بلکه بر این امر تاکید دارد که روش "نقد خود(ی)"  -عاری از سالوس و با نیت واقعی اصلاح- از پایه های عدالت حکومت اسلامی است و همین روش باید در رسانه ها و مطبوعات ما مورد استفاده قرار گیرد.  مطالعه روش و منش برخورد علی(ع) با کارگزاران و مردم در دوره کوتاه حکومت مبارکش نشان از این امر دارد که گوهر نقد منصفانه خود(ی) محصول تفکر اصیل اسلامی است و نتایج خیره کننده آن در تحکیم پایه های حکومت اسلامی و جلب اعتماد ملی بایستی مورد توجه دقیق قرار گیرد. مانند هر امر دیگری نقد خود(ی) آفاتی به نام افراط و تفریط دارد. از یک سو نباید نقد را به معنای تخریب و نابودی فرض کرد و حتی از نقد دلسوزانه و آگاهانه جلوگیری نمود و از سوی دیگر نباید به نام نقد تیشه به ریشه اصول زد و برخی کژی های سطحی را به عمق و ریشه تعمیم داد. نقد امری یک طرفه نیست بلکه فرهنگ نقادی و نقد پذیری دو سویه و دو جانبه است. همان طور که دولت مردان باید روحیه نقد پذیری و ظرفیت پذیرش و عذرخواهی را در خود بالا ببرند، مردم نیز باید بیاموزند چگونه نقد کنند. نمی توان از همه دولت مردان انتظار داشت مانند مالک اشتر رفتار کنند و در مقابل توهین و هتاکی سکوت پیشه کنند و در عین حال دولت مردان  هم نباید هر نقدی را به حساب کینه و خصومت شخصی بگذارند. ما نیاز به تمرین داریم. باید نوشت تا نویسنده شد، باید تمرین کرد تا ورزشکار شد، باید نقاشی کرد تا نقاش شد و اشتباه در این راه هم غیر قابل اجتناب است. اگر از مسئولین انتظار داریم که نقد پذیر باشند باید در خودمان دقت کنیم که چقدر نقد پذیر هستیم. معلمین ما در مقابل انتقادات شاگردان، مدیران در مقابل انتقاد مجموعه های زیر دست، نویسندگان در مقابل انتقاد منتقدین ادبی، اساتید دانشگاه در مقابل انتقاد دانشجویان، وبلاگ نویسان ما در مقابل انتقاد خوانندگان و... چقدر ظرفیت و تحمل پذیرش نقد را دارند؟  در مقابل باید دید چند درصد این نقدها منصفانه و توام با احترام است. هنگامی که فرهنگ انتقاد و نقد پذیری در جامعه ای نهادینه نشده باشد، نمی توان انتظار معجزه داشت زیرا مسئولین انسان هایی جدای از همین مردم نیستند و فرهنگ آنها چیزی جز فرهنگ همین مردم نمی باشد. باید دانست نقد و اعتماد اجتماعی لازم و ملزوم یکدیگر هستند.

با دوستی در باب شبهه تقلب در انتخابات صحبت  و بحث می کردیم که چرا برخی از معتقدین به تقلب با اظهار نظر شورای نگهبان و استدلال های وزارت کشور (که به نظر نویسنده بسیار منطقی بود) قانع نشدند. دلیل را عدم اعتماد عده ای از معترضین به نظام یافتیم. مردم برداشت و نگاهشان به حاکمیت نگاهی یکپارچه است. اگر اعتمادشان از قوه ای سلب شود، اعتمادشان به کل نظام خدشه دار می گردد. اگر در پرونده هایی مانند مرگ مشکوک مرحوم زهرا بنی یعقوب قوه قضاییه ما قاطع و روشن برخورد می کرد و عاملین و مسببین را (هر چند به ظاهر بسیجی و یا حزب اللهی) سریع و با شدت مجازات می کرد مردم امروز به قوه قضائیه و در نتیجه به کل نظام اعتماد داشتند. اگر در پرونده ای مانند زهرا کاظمی با متخلفین با جدیت برخورد می شد، منافع نظام و هزاران نفر فدای یک یا دو نفر انسان سرخود نمی گشت و اعتبار دستگاه قضایی در دنیا به شدت بالا می رفت. وقتی افرادی بدون حکم قضایی و مخفیانه بازداشت می شوند و هیچ مرکزی هم پاسخ گوی خانواده های نگران آنها نیست، چگونه می توان در مقابل این بی قانونی از مردم انتظار رعایت قانون را داشت؟ وقتی برخی سر خود به کوی دانشگاه تهران می ریزند و می زنند و می شکنند و می برند چگونه می توان آن دانشجوی قانون شکن را مواخذه کرد که چرا در دانشگاه آتش روشن می کند و به رهبری فحاشی می کند؟ وقتی یک نفر لباس شخصی که معلوم نیست چکاره است دختر مردم را بغل می زند و در ماشین می گذارد و می برد با چه زبانی می خواهیم با برادرش از غیرت بسیجی صحبت کنیم؟ وقتی مامور نیروی انتظامی دخترکی را به جرم شعار دادن با باتوم آنچنان می زند که بند بند تن انسان به رعشه می افتد چگونه می خواهیم از کتک زدن یک کارگر بیچاره به اتهام داشتن ریش انتقاد کنیم؟ وقتی وزیر کشور میلیاردر باشد و با قرار دادهای مشکوک به این ثروت رسیده باشد چگونه انتظار داریم مردم حرفش را باور کنند؟ وقتی برای نشاندن آقای کردان بر صندلی وزارت اصرار می کنیم چگونه انتظار داریم مردم به عدالت ما شک نکنند؟ وقتی رهبری بعد از ده سال هنوز نتوانسته جلوی لباس شخصی ها را بگیرد مردم چرا نباید در بی طرفی و لیاقت او شک کنند؟ وقتی صحبت ها و عملکرد سخیف مشائی دل مراجع را به درد می آورد و در مقابل خواست آنها دهن کجی می کنیم و او را محکم تر در بغل می گیریم چگونه انتظار داریم مراجع بعد از پیروزی به ما تبریک بگویند؟ وقتی... وقتی... وقتی...

(البته جوالدوزهایی هم داریم برای دیگران اما علی الحساب این چند سوزن ناقابل را تقدیم کردم به خودم و دوستانم!)

باید یاد بگیریم که نقد کنیم و نقد بپذیریم و در عین حال دشمن را به داخل این نقادی راه ندهیم.

والسلام

بعد نوشت: با یکی از دوستان در مورد این شعار "Where is my vote" صحبت می کردیم. به نکته بسیار ظریفی اشاره کرد. گفت فلانی اگر از تو بخواهند شعاری بسازی برای همچین شرایطی چی می گی؟ گفتم مثلا می گم: "مرگ بر متقلب" یا "انتخابات ابطال باید گردد". گفت هیچ وقت می گفتی: رای من کجاست؟ گفتم نه! اصلا این شعار با ساختار فکری ایرانی ها و شعارهایشان جور در نمی آد،  (البته بنده با توجه به رشته تحصیلی ام و مدت اقامت در کانادا تا حدودی تفاوت های روش فکر کردن و ادبیات ایرانی ها و غربی ها را می فهمم). بعد که بیشتر فکر کردم دیدم دوستم راست می گه. اصولا ایرانی ها در شعارهایشان اولا بیشتر جنبه نفی و ضدیت را مطرح می کنند تا سوال های منطقی را و ثانیا شعارهای ایرانیان بنا بر ادبیات آهنگین و قدرت قافیه پردازی، بیشتر به صورت تک بیت های موزون یا جملاتی با تن کوبنده است تا یک جمله سوالی، فلسفی (نگاهی به وبلاگ زنبور که زحمت کشیده و شعارهای انتخاباتی را جمع اوری کرده خیلی می تواند به اثبات ادعای بنده کمک کند.) دوستم گفت این شعار را قبل از ایران در خارج از ایران درست کردند. اول به زبان انگلیسی راه افتاد بعد ترجمه شد به فارسی!

بعد نوشت دو: " عجب از عالم ظاهر که ما را در جتسجوی شهدا به قبرستان ها می کشاند، اگر قبرستان جایی است که مردگان را در آن به خاک سپرده اند، ما قبرستان نشینان عالم عادات به غلط مزار شهدا را قبرستان می خوانیم چرا که گوش هایمان نجوای ارواح جاویدان را نمی شنوند." (شهید اهل قلم مرتضی آوینی)
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت   توسط سروش | 
هو العاشق و المعشوق

دلم گاه گاهی می گیرد. البته خدا را شکر که همان گاه گاه می فهمم که دلم گرفته است. نشان می دهد که هنوز کور سویی از نور در انتهای ظلمت این دل غبار گرفته وجود دارد. دلم از همه سیاست بازی ها، از هر چه انتخابات، از هر چه بحث سیاسی، از هر چه انتقادات اجتماعی و تحلیل های فرهنگی است می گیرد. دلم می خواهد از دنیایی که برای خودم ساخته ام و یا برایم ساخته اند فرار کنم. تلفن همراهم را خرد کنم تا دیگر وقت نماز دریگ دریگ نکند. لپ تاپم را پرتاب کنم توی رودخانه که نگران تمام شدن باطری اش وسط نوشتن پایان نامه نباشم، اینترنت را برای همیشه از مغزم قطع کنم تا نگران ای میل استاد مشاورم نباشم که هی نق می زند، یا مثل پریروز در جواب چند حدیثی که به مناسبت ولادت امام علی(ع) برای جمعی از دوستان خارج نشین فرستادم فحش تحویل نگیرم. حتی یک وقت هایی دلم می خواهد موشمی نباشد و من نباشم و این همه حرف نباشد. می خواهم از این دنیا فرار کنم که  در آن صبحم شب می شود و شبم صبح اما دریغ از اندیشه ای در آنچه می فرستم و آنچه انجام می دهم. دوران دبیرستان بهترین دوران زندگی ام بود. دورانی که گوهر گم کرده فطرتم را یافته بودم، دورانی که مدهوش از همه قیل و قال دنیای کنکور و اطرافم در کتابخانه کوچک مسجد درس عشق می خواندم. دلم برای آن دوران تنگ شده است. دلم برای خواندن کتاب های استاد مطهری تنگ شده است. دلم برای خواندن اصول و فلسفه و روش رئالیسم علامه تنگ شده است. کتابی که هرگز تمام نشد و همان قدری هم که خواندم نفهمیدم! دلم برای دوستی های دوران دبیرستان تنگ شده است. دلم برای گریه های تنهایی ام تنگ شده است. دلم برای خلوت و عزلت تنگ شده است. دلم می خواست بعد از کنکور چند ماهی فرار کنم و بروم در گوشه ای به قول سعدی سر در جیب مراقبت فرو ببرم ولی نشد. دانشگاه هم بدتر و بعدتر هم بدترتر.

سیاست ما عین دیانت ما نیست. سیاست ما عین زندگی بی خدای ماست، عین خودخواهی ماست، عین نفس تهذیب نشده ما است، عین غفلت ماست، عین واحسرتای قیامت ماست (به کسی توهین نشود خودم را می گویم و امثال خودم را). نه عزیزم سیاست ما عین دیانت ما که نیست هیچ، دیانت ما را هم با خود به قهقرا برده است. مواقعی فکر می کنم که شده ام مگس این بیت شعر و سیاست هم سیمرغ آن : ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست/عرض خود می بری و زحمت ما می داری.  ببخشید اما نمی خواهم منفی بافی کنم. از این تیپ انتلکچوال هایی که با عینک دودی و ریش پرفسوری می نشینند و در باب  پسیمیزم و پوچ گرایی باب سخن می گشایند هم به اندازه همان قیافه شان بدم می آید اما این ها درد دل هایی است که شاید خیلی اوقات بر زبان شما هم جاری شده باشد. سیاست عرصه آزمایش سنگینی است. رینگ بوکسی است که اگر گاردت را یک لحظه باز کنی ناک اوت می شوی.  سیاست مرد می خواهد به معنای واقعی کلمه (منظورم از مرد، مردبیولوژیکی نیست البته). سیاست قدرت مواجه شدن با سیلاب تهمت ها را می خواهد و کوه صبری که به این سیلاب از جایش تکان نخورد. سیاست نماز شب می خواهد و ناله ((الهی هب لی کمال الانقطاع الیک)) می خواهد و ضجه ((الهی و ربی من لی غیرک)). سیاست ما همان سیاست بی پدر و مادری است که پدر و مادرها بچه هایشان را از آن باز می دارند. سیاست بازیچه دنیایِ ماست، بازیچه و دنیای ماست. حضرت امام کتاب سر الصلوه را در حدود سن سی و هشت سالگی نوشتند. کتاب شرح چهل حدیث را در همین سال نوشتند (1318 هجری شمسی) و در حدود سی سال بعد نهضت را شروع کردند. گفتم که الف گفت دگر؟ گفتم هیچ! در خانه اگر کس است یک حرف بس است.

ماه رجب از نیمه گذشت. شعبان و رمضان در پیش است. باید که "ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم/ غم هجران تو را چاره ز جایی بکنیم. دل بیمار شد از دست رفیقان مددی/ تا طبیبش به سر آریم و دوایی بکنیم. "


بعد نوشت: سخنان دکتر کوشکی در همین رابطه را بخوانید.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت   توسط سروش | 

بسم رب الغفور

*این نقدی است درون نظام و درون خانوادگی*

آقای هاشمی رفسنجانی یکی از چهره های است که نیاز به معرفی ندارند و این نوشته نیز در مقام برشمردن خدمات ایشان به انقلاب نمی باشد زیرا به اندازه کافی در این باره مطلب گفته شده است و دفاع رهبری از گذشته ایشان اتمام حجتی بود برای بسیاری. با این وجود نگارنده این متن معتقد است انتقاد صریح و صحیح از آقای هاشمی دفاع از این شخصیت است. انتقادی که با در نظر گرفتن واقعیات و نه حدسیات و شایعات صورت پذیرد و هدفش اصلاح باشد نه نابودی. سعی نگارنده این است که حتی المقدور نقش آقای هاشمی در وقایع اخیر را بررسی کند. پیش از آن باید متذکر شد در شیوه انتقاد از آقای هاشمی افراد عمدتا به دو دسته تقسیم می شوند: عده ای بی مهابا و به دلیل کینه های شخصی و یا افراط گری در تخریب آقای هاشمی از هیچ امری در توهین و تخریب کوتاهی  نمی کنند. این دسته انواع شایعات در مورد مال اندوزی، فساد اداری، قدرت طلبی و... را در مورد آقای هاشمی سال هاست نقل محافل کرده اند و هر دم بر آن می افزایند. و از سوی دیگر و به خصوص بعد از ریاست ایشان بر مجلس خبرگان برخی از آن سوی بام افتادند و انتقاد از آقای هاشمی را در حد انتقاد از رهبری دانسته و از این کار منع می نمایند وهر انتقادی را سریعا با توهین و یا پاک کردن صورت مسئله پاسخ می دهند. سوال این است که راه اعتدال کدام است؟ راه میانه ای که اسلام بدان مجوز می دهد چیست؟ چگونه باید آقای هاشمی را نقد کرد؟مسلما افکار مدیریتی آقای هاشمی و اطرافیان ایشان (اعم از فرزندان و مدیران کارگزارانی) مصون از نقد و انتقاد نیستند اما چرا در جامعه ایران راهی معتدل و میانه برای این نقدها وجود ندارد؟ چرا به محض نام بردن از هاشمی دو گروه فوق الذکر هر دو شمشیر می کشند؟ یک دسته شمشیر می کشند برای بی آبرو کردن و عده ای دیگر شمشیر برای گردن زدن منتقدان.این نوشته هدفش ارائه انتقادی است در راه میانه و اعتدال. اگر چه ادعا ندارد در این را موفق بوده.

کسانی که سنشان یاری کند آخرین سال های ریاست جمهوری آقای هاشمی را به یاد می آورند. رئیس جمهوری که در اوج قدرت و محبوبیت از دولت کناره گرفت در حالی که عنوان سردار سازندگی را بر سینه داشت.  حتی افرادی چون عطاالله مهاجرانی(که امروز شده است تحلیل گر تلویزیون فارسی بی بی سی) به پیشنهاد و حمایت عبدالله نوری  پیشنهاد تغییر قانون اساسی و تمدید ریاست جمهوری او را دادند. اما چرخ روزگار گشت و آن سردار سازندگی در مدتی کمتر از دو سال توسط برخی افراد چون اکبر گنجی آنچنان تخریب شد و در فضای بی در و پیکر مطبوعات زنجیره ای چنان چهره ای از او در نظر مردم ترسیم کردند که در انتخابات مجلس ششم در پایین ترین رتبه منتخبین مردم تهران قرار گرفت و در یک کشمکش سیاسی ترجیح داد عطای نمایندگی مجلس ( و احتمالا ریاست مجدد قوه مقننه) را به لقایش ببخشد.  سال ها بعد چرخ سیاست زدگان و سیاست بازان بی دین مجدد طرحی نو در انداخت و این بار برای هاشمی لباس ریاست جمهوری دوخت. در فقدان چهره ای محبوب چون خاتمی و در مقابل چهره نه چندان مشهوری چون محمود احمدی نژاد که کارشناسان شانسی برای پیروزی اش قائل نبودند هاشمی را برای جلوگیری از افتادن دولت در دست اصولگرایان  مجدد وارد میدان شد. برای این کار هاشمی می بایست مجددا محبوب دل ها می شد و چنین نیز شد. مخصوصا در دور دوم انتخابات که خطر به قدرت رسیدن احمدی نژاد به شدت احساس می شد همه قلم ها و روزنامه ها به حمایت از سردار پیر سازندگی پرداختند تا کسی را که خود چند سال قبل به آدم کشی و فساد و استبداد متهمش کرده بودند زنده کنند و در مقابل محمود احمدی نژاد قرار دهند. کسانی که اندکی حافظه تاریخی داشتند و به هر باد تکان نمی خوردند مبهوت از اقبال ظاهری برخی به هاشمی در این اندیشه بودند که چگونه ممکن است عده ای چنین راحت فکر و اندیشه خود را بازیچه سیاست بازان بی دین کنند. تبلیغات همه جانبه و تخریب های دو صد چندان انجام شد اما مردم انتخاب دیگری کردند. بعد از آن شکست آقای هاشمی نه تنها به احمدی نژاد تبریک نگفت بلکه در نماز جمعه اعلام کرد به درگاه خداوند شکایت خواهد برد (احتمالا در شکایت از مردمی که او را نخواسته بودند!) و با این کار تخم شک و  تردید در صحت انتخابات را چهار سال پیش در دل ها کاشت. درخت شبهه تقلب چهار سال پیش کاشته شد و امروز میوه نحسش را دشمن می چیند و خون جوانان آن را آبیاری می کند. نپذیرفتن مردانه شکست و سخن گفتن از تقلب (به طعنه)  در تریبون مقدس نماز جمعه را اگر نگوییم توطئه اما مسلم بی تدبیری عمیق آقای هاشمی را نشان می دهد.

در دوره چهار ساله ریاست جمهوری آقای احمدی نژاد، هاشمی کوچک ترین حمایتی از دولت او انجام نداد- هر چند تا اواخر این دوره هیچ گاه به تخریب دولت نیز نپرداخت- و سیاست سکوت را در پیش گرفت. اگر چه هاشمی به تخریب دولت نپرداخت اما حمایت تمام قد او از افرادی چون دکتر جاسبی- که به شدت در مورد فساد مدیریتی از طرف جریان عدالتخواه و دولت تحت فشار بود- نشان از اختلاف فاحش او با احمدی نژاد می داد.  اختلاف نظر میان رئیس جمهور و آقای هاشمی به حدی زیاد بود که رهبری در نماز جمعه اخیر خود صریحا به این اختلاف اشاره کردند. اما آنچه مجددا نام آقای هاشمی را بیش از پیش بر سر زبان ها انداخت تابو شکنی محمود احمدی نژاد و نام بردن صریح وی از فساد فرزندان هاشمی  و صحنه گردانی خود هاشمی بر علیه دولت نهم در اولین مناظره تلویزیونی بود. این موضوع با موضع گیری های متفاوتی رو به رو شد و احمدی نژاد در پی تذکر رهبری دیگر از هاشمی به صورت صریح نامی در سخنرانی های خود نبرد هر چند مواضع و عملکرد او و اطرافیان او را به شدت مورد حمله قرار می داد. تفاوت روش عملکرد این دو نیروی نظام را می توان اینگونه تفسیر کرد که آقای هاشمی به دلیل تجربه و سن بالای سیاسی خود هیچ گاه به طور مستقیم به نبرد مدیریتی با رقیب نمی پردازد. آقای هاشمی به جای نام بردن و سخنرانی های احساسی به حمایت افرادی چون جاسبی می پردازد و مدیران کارگزاران در حقیقت سپر بلای انتقادات او شده اند. در این چهار سال کسی سخنی از آقای هاشمی در ضدیت با دولت سراغ ندارد اما در عمل پشتیباتی او از مدیران عزل شده دوران احمدی نژاد و جذب آنها نشان دهنده تجربه سیاست ورزی آقای هاشمی است.  در مقابل محمود احمدی نژاد به صراحت (و بدون سیاست) با نام بردن از هاشمی خود خود به میدان آمده و در نتیجه باید از شخص خود در این راه هزینه کند.

اما نامه جنجالی و بحث برانگیز هاشمی در آخرین روزهای تبلیغات و دو روز مانده به انتخابات خطاب به رهبری به همه شایعات پشت پرده پایان داد و عمق اختلاف آقای هاشمی با احمدی نژاد و اختلاف نظر با رهبری را نشان داد.  شاید اگر احمدی نژاد نامی از هاشمی در مناظره ها نمی برد و این برگ برنده را به دست رقیب نمی داد، هاشمی هرگز نمی توانست با این صراحت به میدان بیاید و نسبت هایی را به دولت محمود احمدی نژاد بدهد که تا به امروز شخصی از مدیران نظام صراحتا چنین صحبتی در مورد دولت نکرده است. شاید این نامه آقای هاشمی گل دقیقه نودی بود به دروازه حریف تا حریف فرصت جبران نداشته باشد.  کسانی که آقای هاشمی را می شناسند و از سکوت چهارساله او آگاه بودند متعجب شدند و این سوال را پرسیدند: چرا آقای هاشمی دو روز دیگر صبر نکرد تا روزه چهارساله اش را دم غروب باطل نکند؟

سوالاتی در مورد این نامه مطرح می شود. اول اینکه پیش بینی آقای هاشمی در مورد شورش ها و آتش فشان ها چرا اینقدر دقیق محقق شد و این پیش بینی دقیق از کجا سرچشمه می گرفت؟ آیا ایشان به برنامه اغتشاشات- که عده ای می گفتند از پیش برنامه ریزی شده بود- پی برده بود؟ آیا این نامه تهدید ضمنی رهبری برای جلوگیری از حمایت احتمالی ایشان از پیروز انتخابات بود؟ و یا واقعا هشداری بود دلسوزانه به رهبری در مورد تقلبی از پیش برنامه ریزی شده؟ نگارنده معتقد است آقای هاشمی از برنامه آشوب ها مطلع بود- همان طور که رهبری  و بسیاری دیگر مطلع بودند.  این آشوب ها مدت ها قبل برنامه ریزی شده و برای هدایت آن نیروهایی در داخل ایران آموزش دیده بودند. آقای هاشمی با علم به شکست موسوی و با علم به برنامه آشوب ها این نامه را برای رهبری نوشت اما به جای حمایت از پیروز حقیقی در تحلیلی غلط تمام تقصیرها را بر گردن پیروز انتخابات انداخت و توپ را پیش از شروع بازی به زمین احمدی نژاد پرتاب کرد . باید گفت که متاسفانه آقای هاشمی در این شطرنج به جای دفاع از حق مردم، از آشوب ها برای مقاصد خود و تخریب دولت استفاده کرد. در حقیقت وی با علم به راه افتادن این سیل بر روی موج ایجاد شده برای منافعی که خود می پندارد حق است ایجاد فرصت کرد و از این موج برای تخریب آنچه می پندارد باطل است و به نفع نظام نیست استفاده برد. می توان نامه او را اینگونه نیز تفسیر کرد که هاشمی با علم به دلبستگی رهبری به کلیت شیوه های مدیریتی دولت می خواست از پیش مانع وارد شدن و مایه گذاشتن رهبری از خود به نفع احمدی نژاد بشود و می توان این نامه را نامه ای دلسوزانه یک دوست به دوستی دیگر دانست (دقیقا همان عبارتی که خود آقای هاشمی به کار برده). شاید آقای هاشمی می خواست دوست قدیم خود را از به دریا زدن منع کند اما سید علی خامنه ای نشان داد که الحق سرباز فداکار روح الله است و برای احقاق حق جان و آبرویش را نیز بر خلاف توصیه همه دوستان حاضر است کف دست بگیرد. آقای هاشمی در این مدت سکوت کرد و منتظر نتیجه ماند. یار قدیمی و به قول خودش دوست دوران مبارزه اش را در احقاق حق در میدان تنها گذاشت و این به دلیل اعتقادی است که به نالایق بودن احمدی نژاد دارد.

  بسیار بی انصافی است اگر آقای هاشمی را طراح این آشوب ها و یا مدافع آنها بدانیم اما می توان گفت آشوب های امروز- چه آقای هاشمی بخواهد و چه نخواهد-  میوه همان نهالی را که چهار سال پیش از شک در دل مردم نهاده بود. حضور بی سیاست و غیر مسئولانه خانواده هاشمی در این آشوب ها نشان داد ایشان اگر خود مایل به این آشوب ها نبود (که به نظر نگارنده چنین است) اما نتوانست خانواده خود را که از صحبت های احمدی نژاد به شدت برآشفته بودند کنترل کند. فیلم همسر آقای هاشمی بعد از رای دادن موجود است و نگارنده آن را چندین بار با تاسف مرور کرده. زنی که سیاستمدار نیست و نتوانست اسرار درون و کینه اش از رئیس جمهور را در  دل نگه دارد و در مقابل دوربین های خبرنگاران در حالی که بسیار از احمدی نژاد عصبانی بود صریحا اعلام می کند در صورت رای نیاوردن موسوی تقلب شده است و وظیفه مردم است که به خیابان ها بریزند! در آن سو حضور علنی دختر هاشمی در میان تظاهر کنندگان و تهییج و تحریک آنها به ادامه ناآرامی ها مجدد نشان داد که آقای هاشمی یا کنترلی بر فرزندان خود ندارد و یا خدای ناکرده از این اقدامات ناراضی نیستند.

در انتها  اشاره به نکته ای لازم می نماید:

 در تماسی که با دو نفر از افراد مذهبی و حزب اللهی داشتم متوجه شدم که بعد به ریاست رسیدن آقای هاشمی درمجلس خبرگان برای برخی این مسئله  ایجاد شده است که با زیر سوال رفتن عدالت آقای هاشمی، مشروعیت رهبری هم زیر سوال می رود! بنده نمی دانم از لحاظ قانونی و شرعی چه ارتباطی است میان مشروعیت ولی فقیه و شخص رئیس مجلس خبرگان؟ اولا آیا اعتبار رای رئیس مجلس خبرگان برابر با رای همه اعضا است که با زیر سوال رفتن اعتبار رای او، رای همه بی اعتبار شود؟ پس اگر چنین است بعد از وفات آیت الله مشکینی مشروعیت رهبر انقلاب تا انتخاب رئیس جدید زیر سوال بوده است و با تایید مجدد آقای هاشمی بر صلاحیت رهبری، آیت الله خامنه ای مجدد مشروعیت پیدا کرده اند! ثانیا بر فرض صحت این ادعا چه باید کرد؟ باید انتقاد منطقی از آقای هاشمی را تعطیل کرد چون اگر در نهایت به این نتیجه برسیم که ایشان عادل نیست رهبری مشروعیت خود را از دست می دهد؟ پس چشم ها را ببندیم و گوش ها را محکم بگیریم؟ نویسنده در مقام مقایسه نیست اما یادمان نرود که آقای منتظری با جایگاهی علمی و سیاسی که داشتند بسیار بیشتر از آقای هاشمی به رهبر انقلاب نزدیک بودند و برکناری آقای منتظری نشان داد که اولا با رفتن یک مسئول نظام متزلزل نمی شود و ثانیا مصلحت حفظ نظام از ابروی افراد بسیار مهم تر است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت   توسط سروش | 

بسم رب الفاطمه

ولادت مولای مظلومان است و مانده ام چه بنویسم. آنچه از خودم می توانم نوشت:

....

و آنچه  از کلام خود مولا می توانم نوشت:

وَ إِنَّمَا اَلدُّنْيَا مُنْتَهَى بَصَرِ اَلْأَعْمَى لاَ يُبْصِرُ مِمَّا وَرَاءَهَا شَيْئاً وَ اَلْبَصِيرُ يَنْفُذُهَا بَصَرُهُ وَ يَعْلَمُ أَنَّ اَلدَّارَ وَرَاءَهَا

و همانا دنیا نهایت دیدگان کوردلان است که آن سوی دنیا را نمی نگرند، اما انسان آگاه نگاهش از دنیا عبور کرده از پس آن سرای جاویدان آخرت را می بیند.

فَالْبَصِيرُ مِنْهَا شَاخِصٌ وَ اَلْأَعْمَى إِلَيْهَا شَاخِصٌ وَ اَلْبَصِيرُ مِنْهَا مُتَزَوِّدٌ وَ اَلْأَعْمَى لَهَا مُتَزَوِّدٌ منها

پس انسان آگاه به دنیا دل نمی بندد و انسان کوردل تمام توجه اش به دنیاست. بینا از دنیا زاد و توشه برمی گیرد و نابینا برای دنیا توشه فراهم می کند.

وَ اِعْلَمُوا أَنَّهُ لَيْسَ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلاَّ وَ يَكَادُ صَاحِبُهُ يَشْبَعُ مِنْهُ وَ يَمَلُّهُ إِلاَّ اَلْحَيَاةَ فَإِنَّهُ لاَ يَجِدُ لَهُ فِي اَلْمَوْتِ رَاحَةً

آگاه باشید در دنیا چیزی نیست مگر آنکه صاحبش به زودی از آن سیر و از داشتن آن دلگیر می شود جز ادامه زندگی، زیرا در مرگ آسایشی نمی نگرد.

وَ إِنَّمَا ذَلِكَ بِمَنْزِلَةِ اَلْحِكْمَةِ اَلَّتِي هِيَ حَيَاةٌ لِلْقَلْبِ اَلْمَيِّتِ وَ بَصَرٌ لِلْعَيْنِ اَلْعَمْيَاءِ وَ سَمْعٌ لِلْأُذُنِ اَلصَّمَّاءِ وَ رِيٌّ لِلظَّمْآنِ وَ فِيهَا اَلْغِنَى كُلُّهُ وَ اَلسَّلاَمَةُ

حیات و زندگی چونان حکمت و دانش است، که حیات دل مرده و بینایی چشم های نابیناست و مایه شنوایی برای گوش های کر و آبی گوارا برای تشنگان می باشد، که همه در آن سالم و بی نیازند.

 كِتَابُ اَللَّهِ تُبْصِرُونَ بِهِ وَ تَنْطِقُونَ بِهِ وَ تَسْمَعُونَ بِهِ وَ يَنْطِقُ بَعْضُهُ بِبَعْضٍ وَ يَشْهَدُ بَعْضُهُ عَلَى بَعْضٍ وَ لاَ يَخْتَلِفُ فِي اَللَّهِ وَ لاَ يُخَالِفُ بِصَاحِبِهِ عَنِ اَللَّهِ

این قرآن است که با آن می توانید راه حق را بنگرید و با آن سخن بگویید و به وسیله آن بشنوید. بعضی از قرآن از بعضی دیگر سخن می گوید و برخی بر برخی دیگر گواهی می دهد. آیاتش در شناساندن خدا اختلافی نداشته و کسی را که همراهش شد از خدا حدا نمی سازد.

  قَدِ اِصْطَلَحْتُمْ عَلَى اَلْغِلِّ فِيمَا بَيْنَكُمْ وَ نَبَتَ اَلْمَرْعَى عَلَى دِمَنِكُمْ وَ تَصَافَيْتُمْ عَلَى حُبِّ اَلْآمَالِ وَ تَعَادَيْتُمْ فِي كَسْبِ اَلْأَمْوَالِ لَقَدِ اِسْتَهَامَ بِكُمُ اَلْخَبِيثُ وَ تَاهَ بِكُمُ اَلْغُرُورُ وَ اَللَّهُ اَلْمُسْتَعَانُ عَلَى نَفْسِي وَ أَنْفُسِكُمْ

مردم! گویا به خیانت و کینه ورزی اتفاق دارید و در رفتار ریاکارانه، گیاهان روییده از سرگین را می مانید. در دوستی با آرزوها به وحدت رسیدید و در جمع آوری ثروت به دشمنی پرداختید. شیطان شما را در سرگردانی افکنده و غرور شما را به هلاکت کشاند. برای خود و شما از خدا یاری می طلبم.  

 (قسمتی از خطبه 133 با ترجمه مرحوم محمد دشتی)

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت   توسط سروش | 
هو الحق المبین

احساس خطر می کنم. به شدت نگرانم. در این سال ها همیشه نگران بودم نکند من همچون حسرت زدگان روز بعد از عاشورا بشوم. همیشه صحنه ای از فیلم روز واقعه جلوی چشمانم رژه می رود. همان صحنه ای که عبدالله به فراریان عاشورا رسید. شبح هایی که خاک و گل بر سر می ریختند و از زبونی و ترس خودشان ناله می کردند. می ترسم من نیز مانند عبدالله عصر عاشورا به کربلا برسم و سر حقیقت را بر بالای نیزه ببینم. می ترسم در مقابل آیندگان، در مقابل نسل بعد، در مقابل تاریخ سرافکنده باشم که حقیقت را دیدم و یاری نکردم. می ترسم و نگرانم سال ها بعد به توبیخ آنچه می بایست می کردم (و نکردم) سخت ترین عذاب ها را تحمل کنم اما چه سود؟ به یاد خطبه های غرای زینت پدر می افتم که در مقابل اشک های دیر هنگام مردم ساده اندیش و احمق بر سرشان فریاد می زد که بگریید و گریه هایتان پایان نپذیرد. بگریید و تا ابد در این اندوه بمانید که حقیقت لیله القدر بر شما گذشت ولی لبیک نگفتید. همیشه نگران بودم که اگر در زمان پرواز کنم و به عهد مولای مظلومم برگردم در کدام سپاه شمشیر خواهم زد؟ در سپاه طلحه الخیر و ام المومنین عایشه یا سپاه پسر عم رسول خدا(ص)؟ چقدر ساده انگارانه است که پنداریم انتخاب ((در زمان)) ساده است. چقدر ابلهانه است که پنداریم ما حتما سپاه علی(ع) را انتخاب می کردیم و حتما در کربلا حسینی می شدیم. واقعا خودمان را در آن زمان قرار داده ایم؟ تصور بکنید در زمان علی(ع) هستید. علی بن ابی طالبی را می شناسید که داماد پیامبر و پسر عموی اوست. همان طور که عثمان و دیگران داماد پیامبر هستند. در غزوات با پیامبر بوده، همان گونه که دیگران بوده اند. علی بن ابی طالب آن زمان این حضرت علی(ع) نیست که من و شما بعد از هزار و چند صد سال می شناسیم. ما تربیت شده منبر هستیم، از بچگی به گوشمان محبت و عدالت علی را زمزمه کرده اند، از بچه گی با شب 19 ماه رمضان گره خورده ایم و قرن ها مظلومیت او و عدالتش را بر گوشمان خوانده اند. نه  نه! این علی را فراموش کنید. علی بن ابی طالب را در زمان خودش تصور کنید. صحابه ای از صحابه پیامبر. فردی که می گویند  بسیار محبوب پیامبر است. برخی هم می گویند که قدرت طلب است! برخی هم او را چاه کن قهاری می دانند که سال ها به کشاورزی روی آورده. این علی را در نظر آورید. این علی به حکومت می رسد و با برخی اصحاب قدیم اختلاف می کند. هر یک راهی را می روند و اجتهادی می کنند. علی سختگیر است، علی مته به خشخاش می گذارد. علی نمی گذارد مملکت به روال گذشته برود. علی سنت شیخین را زیر پا می گذارد. فریادها بر می آید که بس کن علی! اما او کوتاه نمی آید. اصحاب قدیمی و ام المومنین قیام می کنند. حق کجاست؟ علی یا آن طرف؟ کجا برویم؟ عده ای به دعا و قرآن پناه می برند. به سوراخ هایشان می خزند و دعا می خوانند. چشم هایشان را محکم می بندند تا نبینند، گوش هایشان را هم محکم می گیرند تا نشنوند. بلند بلند قرآن می خوانند تا آرام شوند. علی به میدان می آید. حرف می زند، استدلال می کند، نصیحت می کند. برخی با احتیاط می پذیرند اما باز نصیحتش می کنند که امروز روز جنگ نیست. بگذار پایه های حکومتت محکم شود. اما علی لجاجت می کند. علی حرفش یکی است. منطقی هم حرف می زند اما نباید که همیشه منطق را دنبال کرد، نه؟ باید سیاست داشت، کیاست داشت. حکومت داری که با داد و فریاد نمی شود. باید یک مقدار به این بدهی و یک مقدار به آن تا کارها راه بیفتد.

- آن طرف هم حرف حق می زنند، می گویند سنت شیخین باید حفظ شود. نمی شود که همه چیز را به هم ریخت.

- چه بگویم. والله من نمی دانم چه باید بکنم. طلحه الخیر دستش را در دفاع از رسول خدا داد، زبیر شمشیر اسلام است و عایشه همسر پیامبر. مگر می شود این ها همه اشتباه بکنند و علی درست بگوید؟

- آری، مگر می شود؟ دو طرف مقصر هستند. این خون ها که می ریزند به هدر است، ظلم است.

- خدا عاقبت ما را به خیر بکند. کاش رسول خدا بود و از او کسب تکلیف می کردیم.

- آری اگر رسول خدا بود دیگر اختلافی نمی شد، همه به حرف او گوش می دادند. همه مطیع او بودند.

- باید صبر کرد. باید دید اوضاع چه می شود. نمی توان بی دلیل به سپاه این یا آن پیوست. من وظیفه ام را در سکوت می بینم. خدا کمک کند.

- خدا کمک کند. 

آشنا نیست برایتان این مکالمه؟ جای اسامی را فقط کافی است عوض کنید. حال می فهمید می گویم اگر زمان علی(ع) بودم نمی دانم چه می کردم یعنی چه؟ شاید من هم به سپاه ناکثین می پیوستم. شاید در بهترین حالت به گوشه اتاقم می خزیدم و نظاره می کردم حوادث را. به شعور خواننده توهین نمی کنم و در این نوشته مصداق نمی آورم. اما من نگرانم. نگران تمام دوستان و ایرانی هایی که سال ها برای علی(ع) سینه زدند و اشک ریختند اما امروز حیران مانده اند. نگران سکون و رخوتی هستم که در میان جمعی از جوانان ایرانی می بینم. سکون، بهت، حیرانی. برخی راهشان را انتخاب کرده اند.  طلبه ای که تا چندی پیش نمی خواست رای خود را آشکار کند امروز دیگر علنا پرچم حمایت به دست گرفته. اتفاق میمون و مبارکی است در کنار همه تلخی آن. کاش همه صاف و صادق می گفتیم. کاش به جای من من کردن و فلسفه بافتن مثل امروز این طلبه ما هم صریح حرف دلمان را می گفتیم. قرار نیست همه ولایت فقیه را قبول داشته باشند. اصلا چه کسی گفته باید همه قبول داشته باشند؟ اما من از نفاق منتفرم. از دو رویی منتفرم. از حرف پشت پرده زدن و کنایه بیزارم. کسانی که تا دیروز پیروی از ولایت لقلقه زبانشان بود امروز به کنایه می گویند که معصومین فقط 14 نفر هستند! آخوندی در تورنتو (به نقل دوستی شیعه) می گوید معصومین 14 نفر بیشتر نیستند. صبح به خیر حاج آقا! خسته نباشید از این کشف! شما و سیاست؟ استغفرالله! شما زمانی که انقلاب بود کجا تشریف داشتید که امروز به این کشف عظمی نائل شدید؟ شما که سیاست را نجس می دانستید امروز چرا عبای معطرتان را به نجاست آلوده می کنید؟ نکند ولایت ملکه انگلیس فقیه تر است تا ولایت سید علی خامنه ای؟

انگار برخی روزی که ولایت فقیه می خواندند و از بر می کردند  می پنداشتند ولی فقیه هم معصوم است یا خود را به حمارت زده اند و ما را حمار پنداشته اند. داستان نامه نوشتن برخی به ولی فقیه برای گره گشایی را فراموش کرده اند و امروز به طعنه مرگ بر مستبد می گویند. عجب است از این روزگار و خوشا به این روزگار! عجب از آن رو که چگونه سال ها جوانان را به شعار پیروی از خط امام فریفتند و خوشا از آن رو که پرده ها بر افتاد. روزی که رهبر از آقای هاشمی دفاع کند باید همه توبه کنند و روز بعد که همه را به قانون می خواند آقایان یادشان می افتد که ولی فقیه معصوم نیست. خیال ما دانشجویان بی سواد را حداقل راحت کنید آقایان عمامه به سر، آقای کروبی، آقای طاهری، آقای ... نفهمیدیم شما در درس امام چه خواندید؟ ولایت فقیه چه بود؟ در جمعی خانوادگی فردی پرسید اگر روزی آقای هاشمی ولی فقیه بشود تو چکار می کنی؟ گفتم ولایت این اقا را قبول نمی کنم و می کشم کنار. با خوشحالی (انگار که مچ من را گرفته بود) گفت پس ولایت مطلقه همه اش کشک بود؟ فقط لبخند زدم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت   توسط سروش | 
هو الحق المبین

حدود یک سال پیش وبلاگ موشمی را راه انداختم و بعد از مدتی آن را بستم. بیان آنکه چرا آن را آغازیدم و چرا روزی دیگر به احترام موشمی آن را بستم نیاز به وقت و زمانی دیگر دارد. در این مدت که مکانی رسمی و ثابت برای گفتن صحبت هایم نداشتم، سینه رازدار  برخی دوستان را می آزردم به صحبت کردن های بی وقفه و تفسیر ها و نقد ها و گاه گذافه گویی. مدتی هم فتوتا را محلی یافتم برای درد دل هایم و برخی اظهار نظرها. اگر چه هنوز به دلیل علاقه شخصی و  دغدغه های تربیتی مطالب مرتبط را برای دوستان فتوتا می فرستم  و در آینده نیز خواهم فرستاد اما محیط آنجا را مکان مناسبی برای بیان "هر آنچه می خواهم بگویم" نمی دانم. برای بیان برخی نقطه نظرات سیاسی یا فرهنگی و اجتماعی مکانی نیاز بود و این شد که موشمی را مجدد راه انداختم. بسیاری از دوستان از نام موشمی می پرسند که یعنی چه؟ و من با تمام حسرت روزهای جهادی باید بگویم: "موشمی قطعه ای از بهشت بود که خداوند به این  گنهکار نشان داد و طعمش را چشاند تا بفهمد و درک کند لذت بندگی را." از لحاظ جغرافیایی موشمی روستایی است از توابع لردگان در استان کهکیلویه و بویر احمد. نمی دانم امروز وضعیت آنجا چگونه است اما سه سال پیش که برای اردوی جهادی به همراه تعدادی از دانشجویان و اساتید دانشگاه امام صادق(ع) روانه آنجا شدیم منطقه ای محروم و دور افتاده بود که از نزدیک ترین شهر (لردگان) حدود 70 کیلومتر فاصله داشت. جاده ای خاکی در میان کوه ها و روستایی در دامنه کوه. موشمی به خودی خود روستایی است مانند هزاران روستای ایران و مردمش مانند مردم روستاهای دیگر اما آنچه باعث شد موشمی برایم جاودانه بماند بینش و درکی بود که از هم نشینی با دوستانی مخلص و مردمی مستضعف در آن مدت کوتاه برایم حاصل شد.  در آن مدت کوتاه سختی کار بدنی و محرومیت با نسیم معطر معنویت و عبادت های نیمه شب مخلصین چنان معجونی برای این روح تشنه فراهم آورد که در هیچ کتاب و دانشگاهی نه یافته بودم و نه شاید هرگز بتوانم یافت. معجونی الهی و رحمانی که مستی اش همچنان در این سوی کره خاکی سرخوشم داشته و دارد. نعمتی که شکرش را هرگز به جا نتوانم آورد و فرصتی که مانند آن را شاید نتوان هرگز به کف آورد. یاد و خاطره موشمی آنچنان با روحم گره خورده و حسرت درک دوباره اش آنچنان جانم را می سوزاند که همچنان در میان زیبایی مسحور کننده طبیعت کانادا و سحر و زرق و برق تمدن و پیشرفت اینجا آرزوی زندگی در موشمی و خدمت به مردمش رهایم نمی کند. همچنان در رویاهایم به دنبال ابوالفضل کوچک می دوم و می خواهم سر پر خاک و دست های پر زخمش را ببوسم. هنوز اشک در چشمانم حلقه می زند وقتی به یاد می آورم روزی را که برای خودنمایی سرش را بعد از مدت ها با شامپو شسته بود و مدام از ما می خواست سرش را بو کنیم تا ببینیم  و تصدیق کنیم تمیز شده است. یا آن روز که دلخور از میانشان به حالت قهر رفتم. به دنبالم می دویدند و اسمم را با همان لهجه محلی صدا می زدند و فهمیدم چگونه در دل های کوچکشان برای خودم جایی باز کرده ام و معجزه محبت را لمس کردم. یاد شب هایی که سوره واقعه را دسته جمعی می خواندیم و صورت هایی که به اشک می نشست. یاد نیمه شب هایی که نجوای نماز شب دوستان بیدارم می کرد. یاد تمام سادگی و محبت اهلی از روستا که یکی از دو گوسفند و نیمی از سرمایه خود را برای بچه های اردو قربانی کرد. یاد دخترکان خجول روستایی که از دور بازی ما با پسربچه ها را می دیدند و حسرت می خورند و ما شرمنده که نمی توانستیم با آنها هم بازی کنیم. یاد بیل زدن هایی که نفست را می گرفت و مستاصل بر زمین می نشاندت. یاد عرق کردن هایی که فقط برای خدا بود چه نه مزدی در کار بود و نه ریایی در میان آن روستای دور افتاده. یاد سرود خواندن ها در عقب وانت و شوخی هایی که گاه به دعوا ختم می شد. یاد عکس ها و دوربین ها. یاد دوری از خانواده و مادری نگران که نمی دانست پسرش کجاست و فقط می توانستم هر چند روز چند دقیقه تلفنی با او صحبت کنم. یاد حمام صحرایی و آب سردی که یک خط در میان می آمد و قطع می شد.  یاد غذاهایی که فقط اسمشان غذا بود. یاد جیره بندی بیسکویت و سهمیه یک لیوانی شربت در یک روز. یاد کوه پیمایی و برگشت پر ترس شبانه. یاد رگبار باران و جاری شدن سیل و اضطراب گم شدن دوستان. یاد هم نشینی و هم صحبتی با کسانی که وقتی با اصرار گوشه در صندوقچه دل هایشان باز می شد در و گوهر اخلاقی و عرفانی بیرون می ریخت. یاد صحبت ها و بحث های سیاسی. یاد گرمای شب و نبود جای خواب. یاد آب ریختن ها و شوخی های عجیب و غریب و خرکی! یاد روزی که قرار شد برگردیم و آخرین جملات بغض آلودم در خداحافظی از بهشت و هبوط مجدد به زمین شهر. یاد همه این ها نام موشمی را برایم تا ابد زنده نگه خواهد داشت. موشمی کربلای من بود، هست و خواهد بود.  

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت   توسط سروش | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
موشمی جایی است برای گفتن حرف هایی که باید بگویم. باید بگویم تا موجی هر چند کوچک در اقیانوس انسان ها ایجاد کنم تا در روز پاسخ گویی در مقابل پروردگارم بتوانم سر بلند کنم. به سخن رهبرم و ولی فقیه زمان اقتدا می کنم: ((ای سید ما، ای مولای ما! ما آنچه باید بکنیم انجام می دهیم. آنچه باید گفت را هم گفتیم و خواهیم گفت. من جان ناقابلی دارم... جسم ناقصی دارم... اندک آبرویی هم دارم که این را هم خود شما به ما داده اید. همه این ها را کف دست گرفته ام در راه این انقلاب و در راه اسلام فدا خواهم کرد...))

پیوندهای روزانه

آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر 1388
پیوندها
خسته از دروغ (یک دانشجوی اخراجی)
وکیل ایرانی
فتوتا
فهمیرا
احمد آرام (زندگی جهادی)
خودکاری آبی دخترانه
روستای فطرت آباد
پلخمون
هواخوری
آرمانخواهی
چند نفر طلبه
به یاد یار سفر کرده
نظر سوم (چند دانشجوی شریف)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM